من هستم که می اندیشم

در پاسخ به دکارت، فیلسوف فرانسوی که گفته بود: ” من می اندیشم، پس من هستم”، ژاله اصفهانی، شاعر آزاده ایرانی، زاده  شهر عشق و شاعری و زنده رود اصفهان، در شعری به همین عنوان نوشت:

“من هستم که فرمانده اراده ی خویشم

 می کوشم، می نویسم

و می خوانم

سنگ نوشته های توامندی را

واژه به واژه، حرف به حرف.”

فصل اول

ژاله اصفهانی، زاده به سال 1300 بدون تعین ماه و روز، نام اصلی اش  اطل سلطانی بود. آقاجان نام اطل را که نام یک پرستار انگلیسی بیمارستان انگلیسی ها بود ترجیح میدهد. اما او در نخستین شعرش در 13 سالگی نام و تخلص ژاله را برای خود برگزید و از آن پس همه او را به آن نام شناختند. 

در کتاب خاطراتش “سایه سالها” از کودکی میگوید از زندگی در خانه ای بزرگ در اصفهان با مادر و خواهرش ، نصرت و پدری که خان ده بود و در آن ده مقام و منصب و همسر دیگری داشت و کلامش حکم قاطع بود. در خانواده ژاله و نصرت خواهرش دویار همیشگی بودند. با آنکه نصرت در کودکی دچار بیماری چشم شده بود و بارها زیر عمل جراحی رفته بود، اما با یاری شیطنت های ژاله و خود او، جهان همیشه رنگ و بوی زیبا داشت و قیل و قال دو ختر خانه آنها را سرزیر از شیطنت هایی کرده بود که ژاله گاه با طنز و گاه با تلخی از آنها یاد میکند. 

نصرت، خواهر ژاله یکبار قبل از عمل جراحی به دکتر معالج گفته بود زیر عمل گوش های او را سوراخ کنند تا بتواند گوشواره های زیبایش را بگوش کند و پیش از بهوش آمدن لبهایش را ماتیک بزنندو موهایش را آرایش دهند.   

در یک روز افتابی دو دختر کودک/نوجوان هنگامی که سرگرم بازی بودند متوجه میشوند که صدای همهمه  آواز تار و تنبک و دایره همسایگان را بر پشت بام ها آورده است. با هوشیاری حدس زدند که کاروان عقد و عروسی بهمراه گل و شیرینی به خانه آنها روی آورده است. ژاله پیش از آنکه متولد شود به امر مادر بزرگ- مادر آقاجان- نامزد احمد بود. اقاجان به احترام مادر دستور او را بکار می برد. تصمیم برآن بود که دخترش را به خواهر زاده بدهد تا او را به زادگاه خود، تیران ببرد. منور خانم، مادر ژاله با این تصمیم مخالف بود.

بهر صورت در هیاهوی موسیقی و سر و صدای زنان، راه چاره ای باید اندیشید. سراسیمه به صندوق خانه میدود، در صندوق لباس ها را بر میدارد و لای ملافه ها پنهان میشود، پاهایش را جمع میکند و نصرت بی خیال روی صندوق مینشند و با عروسکش سرگرم بازی میشود. کاروان عروسی به درون میاید و به انتظار عروس می نشیند. زمان می گذرد و از عروس خبری نمی شود. همه به تکاپو میافتند تا عروس را بیابند و بپای سفره عقد بنشانند، اما هرچه جستجو میکنند به نتیجه ای نمی رسند. نصرت نیز گاه با عروسک بازی میکند و گاه دور از چشم همه، درب صندوق را باز میکند تا از سلامت خواهر با خبر شود و گاه شیوان کنان خواهر را بنام میخواند.همه شهر و محله و مدرسه را برای یافتن عروس زیر پا میگذارند. آقاجان و آشیخ علی اصغر و مردان دیگر سرگرم گفتگو و مذاکره اند . عروس زیر 16 سال است و نمی شود خلاف مقررات تازه تصویب شده به این ازدواج رسمیت داد. بحث و جدل با لا میکیرد و به نتیجه قطعی نمی رسد. 

بدنبال عروس همه درو برزن را زیر پا میگذارند و چون به نتیجه نمی رسند و دعوا بین آقاجان و منور خانم بالا میگیرد و آقاجان یک دسته اسکناس به آقا شیخ علی اصغر میدهد و از او عذر خواهی میکند و با چهر ه ای بر افروخته و چشمانی از غضب سرخ شده عصای زیبایی را که برای زیبایی بدست میگرفت چنان روی میز می کوبد که از نیمه میشکند، جلیقه اش را میپوشد و ساعت طلایش را که با زنجیر اویزان است مرتب میکند، کیف سیاهش را بدست عبدالرضا، پیشکارش میدهد و از پنج دری بیرون میزند و هشدار میدهد که دیگر هرگز او را نخواهند دید. 

منور خانم در های پنجدری را باز میکند، ژاله را از صندوق بیرون میکشد و او را در آغوش میگیرد و میگوید “تا زنده ام نمی گذارم بدبخت بشی”. نصرت می خندد و می رقصد و آواز می خواند.

     آقاجان تا 6 ماه پای در آن خانه نگذاشت ، اما صندوقهای میوه های فصل هیشه روانه خانه آنها در اصفهان بود. ژاله بعد از ماجرای خواستگاری و رفع ابهام از اینکه او حاضر به ازدواج در آن سن نیست با پدر آشتی میکند. تابستانها با خواهر گاه به تیران فرستاده میشوند.  

ژاله اصفهانی در کتاب سایه سالها از خانه اقاجان یاد میکند، در ساحل رودخانه و هفت اطاق و گلخانه و بر دیوار اطاق شعری با خطی بسیار خوش نوشته شده است:

“اشراق جهان جمله چو نقشی است بر آب

و آن آب، چه آب، بلکه موجی ز سراب

وان موج سراب هم، خیالی در خواب

وان خواب، چه خواب، خواب مستان خراب”

تابستانهای تیران و مشاهده رفتار ارباب ها با رعیتی که نتوانسته بودند اجاره خود را به موقع پرداخت کنند. شاید بقول خودش : “مجموع این بیدادگری ها، فساد و واپس ماندگی های محیط اجتماعی، شاعر گمنام تیرانی را واداشت که درد مندانه بگوید:

تیروان کرونی که گلش نخل ماتم است

هر کس دو روز زیست درین قریه رستم است.”

دوران نوجوانی ژاله همراه است با مشاهدات روزمره از شرایط مردمان در دهات و روستاها و بعد روی دادهای مهم اجتماعی همچون کشف حجاب زنان از یکسو و قلع و قم مخالفان و ناسازگاری او با شرایطی که میبیند و تحلیل مناسبی برای آنها ندارد سپری میشود. در کلاس درس انشاء در مورد ابنیه تاریخی ، ژاله نوشته خود را با شعری از شاعر آزاده میرزاده عشقی آغاز میکند و بسختی مورد نکوهش معلم قرار میگیرد و یک نمره “0” بر آن انشاء گذارده میشود.

ژاله از همان دوران نوجوانی میداند که چیزی در درون او سر بشورش دارد و این شورش را مینویسد و پاره میکند، خوابهای وحشتناک میبیند که همه این حالات تضاد شدید درونی او را نشان میدهد. زندگی و زیبایی های آن را که عاشقانه دوست دارد و احساس به مرگ پناه بردن را، انتظارها و بلند پروازی های کودکانه را. دوره یازده ساله در دبیرستان بهشت ائین به پایان میرسد. دختران شهرستانی هریک به محل اقامت خود باز میگردند و به خانه شوهر میروند، اما ژاله و ملیحه نتوانستند در خانه آرام بگیرند. زمانی که میس آیدین، به انها پیشنهاد کرد که در بهشت ائین بمانند و درس بدهند هر دواین پیشنهاد را رد کردند زیرا که محیط آن مدرسه را تنگ و بسته میدیدند. هردوی این دو یار دیرین ارزو داشتند که به تهران برای تحصیل دانشگاه بروند، اما هزینه تحصیل را باید خود تامین میکردند. در روزنامه خواندند که بانک ملی دیپلمه استخدام میکند. اعلام آمادگی کردند و پذیرفته شدند. ژاله اولین حقوقی را که دریافت کرد در ظرف بلوری گذاشت و رفت به پنجدری که پدر و مادرش نشسته بودند و با چهره ای خندان ظرف را نزد آنها گذاشت. آقاجان پس از اگاهی از ماجرای استخدام دختر خود فریاد بر آورد که بدون اجازه پدر این غلط ها را کرده و ابروی پنجاه ساله او را برده است.

اما مادر، خوشحال از موفقیت دخترش، سند مالکیت یکی از املاک شخصی اش را با یک کلیات سعدی به عنوان جایزه به او داد. ژاله و ملیحه در چند سال اول استخدام با پولی که دریافت میکردند مستقل به یاد گیری درس موسیقی و رقص پرداختند. 

یکبار روانه مسافرتی فراموش نشدنی به شیراز شدند و در آنجا بود که روزنامه ای اولین شعر او را چاپ میکند و شاعری به دیدارش میاید و به انجمن ادب شیراز دعوتش میکند در خانه یکی از منسوبان وصال شیرازی. بهمراه شاعر وارد منزل میشود و از اینکه تنها زن مجلس است بسیار یکه میخورد. اما در آنجاهمه از او استقبال کردند و از او خواستند که شعری بخواند. با ترس و لرز شعر من و پروانه را آغاز میکند. 

دوش آن یار پری چهره رخ افروخته بود

نرگس مست بدیدار دگر دوخته بود

گرچه خود درس غم و حسرتم آموخته بود

غافل از سوز و گداز من دلسوخته بود. 

و تا به آخر….

در آن جمع شاعری او را با پروین اعتصامی مقایسه کرد در حالی که ژاله پروین را نمی شناخت. رفته، رفته شعرهایش در نشریات اصفهان و روزنامه های ادبی تهران به چاپ رسیدند. روزنامه های باختر امروز و سپنتا مقالات و اشعار او را چاپ میکردند. مقاله نیز می نوشت و درامی به شعر بنام “اپرای وفا” که افری موسیقی دان برای آن اهنگ ساخت و توسط دانش آموزان مدرسه بهشت ائین اجرا شد. در سال 1323 در انسیتوی زبان انگلیسی با یک افسر نیروی هوایی، شمس الدین بدیع تبریزی آشنا میشود که در نهایت با وی ازدواج میکند. 

 طی سالهایی که کارمند بانک بود اما سودای شعر گفتن او را رها نکرد. نام ژاله از دایره هنرمندان اصفهان به تهران پرواز کرد. اولین اثر چاپ شده ژاله، “گلهای خود رو” است که در اصفهان و تهران جای خود را باز کرد. طی ان سالها او با شاعران بزرگی همچون ملک الشعرای بهار و نیما یوشیج آشنا شد و از دانش آنها بهره فراوان برد. 

زندگی ژاله در آن دوران و در دورانهای بعدی تحت تاثیر فعالیت های سیاسی شوهر با زیر و بم های فراوان روبرو است. به تهران که کوچ میکند غرق در هیجانات سیاسی و متاثر از آنها میشود. شوهرش بدیع را که از افسران توده ای بود باتفاق تنی چند از افسران دیگر به زندان میفرستند. ژاله در آن زمان شعری مینویسد”پیام به افسران زندانی”:

افسران دلتنگ از صحبت زندان نشوید

زینهار از عمل نیک پشیمان نشوید

دام هرگز نزند لطمه به شخصیت شیر

شیر مردید شما خسته زندان نشوید.

گویا صبحگاهان این شعر ژاله را افسری با اهنگ رزمی میخواند و افسران زندانی ورزش میکردند.

زندگی در تهران برای او علاوه بر درد سرهای شوهر سیاسی، فرصت آن را داد که برای ورود به دانشگاه و ادامه تحصیل اقدام کند. بدیع الزمان فروزانفرهنگامی که در می یابد او همان شاعری است که اشعارش در رورنامه ها بچاپ میرسد بدون کنکور او را برای تحصیل در دانشکده ادبیات می پذیرد.

نخستین کنگره نویسندگان ایران در محل انجمن روابط فرهنگی ایران و اتحاد شوروی آن زمان در سال 1325 با شرکت 78 شاعر و شمار زیادی روزنامه نگار برگزار میشود. در اخر کنگره، ملک الشعرای بهار پشت تریبون اعلام میکند که “اکنون نوبت شعر خوانی بانو ژاله” است. او در این جلسه قطعه “بنفشه” را که بعدها در مجموعه “زنده رود” چاپ شد میخواند:

درود من بتو ای سرزمین آزادی

تو ای یگانه نگهبان آذر آبادان

پس از این کنگره، ژاله بیشتر با محیط ادبی آشنا میشود و به آنها راه می یابد. آما جریانات سیاسی سال های 1325 موجب میشود که ژاله بهمراه همسر به آذربایجان کوچ کند. ترک اصفهان و بعد تهران که کم کم به آن خو گرفته و در بطن آن جا باز کرده بود برای ژاله همراه با افسردگی بود که به او خبر از جدایی همیشگی میداد. بار سفر بست و روانه سرزمینی شد که برایش ناشناخته بود.

در آذر ماه 1325 تبریز ناگهان دچار آشوب شد. افسران حزب توده برای جلوگیری از دستگیری احتمالی در باغی خارج از شهر پنهان شدند. ژاله آنچه را که برای یکهفته ضروری بود با خود برداشت، بی خبر از آنکه هر آنچه بر جای میگذارد برای همیشه بر جای می ماند. غوغای پیشه وری بود و سرکوب شورش هایی که می رفت تا آذربایجان را از ایران جدا کند. دستور سرکوب شورشیان آمده بود و اتوبوس حامل افسران حزب توده که قرار بود به بیرون شهر برود راهی سرزمینی میشود که دورنا تبعید و دوری از وطن را برای همیشه برای او به ارمغان اورد.

فصل دوم

یاد اوری اولین روزهای جدایی از ایران، دیدن منظره های دردناک آنسوی مرز و نیز مهربانی های بسیار که با وجود ندانستن زبان راه خود را بدل باز میکردند. آشنایی با دوشاعر آذری زبان: حکیمه بلوری و مدینه گلگون و بعد اتوموبیلی که افسری آن را میراند که در اولین فرصت النگوی طلای ژاله را از دست او بیرون اورد و در جیب گذارد و بعد که به مقصد رسیدند که باغی در شهرکی در اژدانف بود، دستبند را به او داد و با سلام نظانی دور شد. گویا به ژاله و همسرش مسکن بهتری از دیگر پناهجویان دادند آنهم به این دلیل که به آنها گفته شده بود که در بین خانواده ها، شاعری هست که بایستی از وی بخوبی پذیرایی شود. هرچه باشد در شوروی آن زمان گویا برای هنرمندان احترام ویژه قائل بودند. در آن جا بود که ژاله با سیاستمداران آذربایجان و فرقه دموکرات و دیگران آشنا میشود و از طریق آنها بدون کنکور در دانشکده ادبیات اذربایجان پذیرفته میشود. ژاله با آنکه زبان آذری نمی دانست آما سر کلاس درس حاضر میشد. با پشتکار زبان آذری را تا حدی یاد گرفت که درس ها را در ذهن خود به فارسی ترجمه میکرد. با همان پشتکار دانشکده را به پایان رساند. دارای دو فرزند پسر شد که پرورش آنها زمان زیادی را می گرفت. ایران و خانواده ای که بر جای نهاده بود در هیاهوی درس و زندگی خانوادگی و زندگی سیاسی دور و اطراف در هاله ای از مه در نزدیکترین فضای تپش های قلب او بر جای مانده بود. اما فاصله ها هرچه دورتر و دورتر میشدند. برای پسرش بیژن شعری سرود با عنوان “مادران صلح می خواهند” :

ای کودک دلفریب زیبا

وی میوه زندگانی من

گر چشم مرا کنند از جای

گر قلب مرا کنند پاره

حاضر نشوم که شعله جنگ

آتش زندت به گاهواره

نوشتن اشعاری اینچنین بزبان فارسی و انتشار آنها راه ژاله را به کشور تاجیکستان باز کرد. او را برای بازدید از آن کشور دعوت کردند، با همه بزرگان شعر فارسی َاشنایش کردند. ّچند سال بعد ژاله از آذربایجان به مسکو رفت تا در دانشگاه مسکو درس زبان روسی خواند و از آن دانشگاه دکترا گرفت. اما ارتباطش با تاجیکستان و حلقه شاعران و نویسندگات فارسی زبان تاجیک قوی تر شد تا جائیکه تقریبا در تمامی کنگره ها و نشست های شعر و ادب از او دعوت میکردند. در طی سالهای اقامت در شوروی آن زمان، شعر ژاله تاثیرات خود را بر شعر فارسی نواحی فارسی زبان به ویژه تاجیکستان بر جای نهاد. هنگام ورود او به تاجیکستان رادیو و روزنامه ها خبر آن را پخش میکردند و گاه دسته های دختران زیبا از فرودگاه رقص کنان به پیشواز او میامدند. ارتباط با فارسی زبانان شوروی آن زمان و به ویژه تاجیکستان موجب شد که ژاله غم دوری از وطن را در گوشه های دورتر قلب بنشاند و به کار مداوم و نوشتن و سرودن و مشارکت فعال در زندگی ادبی آن روزگاران با همه سخت گیری های سانسورچی های حکومت کمونیستی که در همه زوایای زندگی افراد دخالت داشتند ادامه دهد.

طی سه دهه اقامت در شوروی آن زمان، ژاله دهها کتاب شعر انتشار داد، مقاله ها نوشت و در کنگره های گوناگون شعر و ادب شرکت کرد و نام خود را بعنوان یک شاعر فارسی زبان در آن سرزمین سانسور زده و خشونت زده ، زنده بر جای نهاد. 

بزرگ شدن فرزندان و به ویژه مهرداد، پسر کوچک که سری سودایی داشت و عاشق موسیقی، ژاله را بر آن داشت که پسر را از محیط بسته آن سرزمین دور کند. او را با خود با هزاران خطر به لندن برد تا در کالج هنرهای دراماتیک و موسیقی ادامه تحصیل دهد و خود به شوروی بازگشت.

سالهای منتهی به انقلاب بهمن بهمراه سایر ایرانیان مقیم مسکو دور رادیو جمع میشدند تا سرنگونی رژیم پادشاهی را جشن گیرند. پس از انقلاب به ایران بازگشت. هنگام ترک مسکو و محل کار، بایگانی 32 ساله کار و نوشتار که بالغ بر صد کیلو میشد با خود برد. 

از آن سال که وطن را ترک کرده بود 32 سال گذشتنه بود.

از پشت پنجره های هواپیما که به پایین تهران نگاه کرد نوشت:

دخترک نوجوان شهر کجا رفت

سوخت شد و دود و دود او بهوا رفت

یا که پس ار سالهای گردش و پرواز

آمده اکنون بسوی لانه خود باز.

 دیدار خویشان و دوستان به یکسو، اما ایران را آن نیافت که در آرزوهایش برای آنهمه سالها نقشی و جای پایی محکم داشت. 

ایران را سرزمین یافت در گیر در هیاهوی بی سر و سامانی پس از انقلاب و بعد آغاز جنگ که همه شیرازه امور را از هم پاشاند و ایران سراسر نوحه شد و شهید و عزاداری برای هزاران هزار کشته جنگ. 

بال سیاه و مدهش اهریمن جنگ

افتاده سنگین بر سر شب های تهران

تنها چراغ روشن شهر: ماه، ماه کهربایی  

در هیاهوی جنگ بود که ژاله با هنرمندان دیگر شهر دیدار کرد و فاصله طولانی دوری از دیار را با صحبت های طولانی و شعر خوانی های مکرر پر کرد. به اصفهان رفت و با اعضای فامیل و خانواده که سه دهه از دیار آنها محروم بود دیار کرد. بدنیال خانه قدیمی کوچه های اصفهان را در نوردید. خانه ای که او و خواهرش در آن متولد شده و مادری در آن از جهان رفته بود. خانه از میان رفته بود اما کوچه همان کوچه بود و زنی کهنسال که بیاد ش آورد که برای آنها شیر بخانه میاورده است.

کوچه همان کوچه بود و شهر همان شهر

کوه همان، کوهسار و نهر همان نهر

بیشه همان جا و زنده رود همان جا

گنبد و گلدسته و مناره زیبا

هست همان سان حماسه ابدیت.

دیدارها و بازدید ها ادامه یافت تا زمانی که ژاله بهمراه خواهرش برای مداوای بیماری چشم او عازم لندن شد. لندن که پسرش مهرداد 5 سال قبل ازآن در آنجا اقامت گزیده بود. در لندن ماندنی شد. شرایط ایران آنگونه نبود که او بتواند برای همیشه در آنجا ماندگار شود. تنها 2 سال ماند پس از دوری 32 ساله. 

در لندن شعر ژاله بهمراه خود او سفری پر بار را بسوی افق های تازه باز کردند. با ایرانیان زیادی آشنا شد. با شاعران تبعیدی بسیاری نشست و برخاست کرد. خانه اش در غرب لندن مرکز رفت و آمدهای شاعران جوان و دوستان قدیمی شد. ژاله که از زنجیر های حوکت سوسیالیستی شوروی رها شده بود و ایران انقلاب زده و مذهب زده را نیر ترک کرده بود در لندن، پایتخت ادب و هنر  پر و بالی دگرگونه یافت. شعرهای بسیار سرود و کتابهای متعدی را بچاپ رساند. در دهها نشست ادبی و شعر خوانی شرکت کرد و نامی آشنا و در امیخته با جمع ایرانیان مقیم لندن شد. یکی از ویژگی های زندگی او در لندن گرد آوری شاعران جوان و تشویق آنها و تعلیم و راهنمایی آنها بود که در خانه او گرد هم میامدند. 

دوستانی یافت برای همه فصول. دوستانی که گرچه شاعر نبودند، اما به شعر و شاعری علاقه داشتند و با ژاله در رفت و آمد. یکی از همین دوستان به ژاله پیشنهاد کرد که اشعار او را به زبان انگلیسی بر گرداند. تا آن زمان بسیاری از اشعار ژاله به زبانهای دیگر بر گردانده شده بودند، اما با آنکه سالها بود که در لندن زندگی میکرد اما کسی داوطلب ترجمه کار های او نشده بود. هیجان ترجمه کار او به زبان کشوری که در آن می زیست ژاله را بر آن داشت که با علاقمندی بهمراه آن دوست مترجم به انتخاب اشعار بپردازند. در طول یکسال، دیدار های مکرر که طی آن، ترجمه هر شعر برای او خوانده میشد و او در مورد انتخاب کلمات و مفهموم هر خط توضیح میداد و توضیح می خواست. در این مدت 50 قطعه از اشعار او انتخاب و ترجمه شد و در مجموعه ای بنام پرندگان مهاجر به چاپ رسید. 

مترجم در مقدمه ای بر این کتاب نوشت: 

“گرچه برای مدتهای طولانی، او آشیانه ای به انتخاب خود نداشته است، اما شعر ژاله اصفهانی نقطه قوت او و مرکز پرواز و بازگشتش بوده است.”

I did not lament in Vain

The pen in my hand

Dagger and mirror.

  ژاله اصفهانی، سالها بود که از بیماری سرطان رنج می برد ، اما شگفتا که این راز را از بیشتر دوستان و نزدیکان تا اخرین روزها پنهان نگهداشته بود. تا آخرین روزها پس ار هر دور چند روزه و یا چند هفته در بیمارستان ، انگار که به مسافرت تفریحی رفته است سر زنده و پر گفتگو با دوستان تماس میگرفت و سخنی از غیبت چند روزه نمی کرد. بیماری اما گستره حیطه خود را تا اعماق وجود او نفوذ داد تا جایی که پنهان کردنش را غیر ممکن ساخت. بیماری جسم او را با خود به دیار ابد برد اما نام او بر جا ماند و نوشته ها و اشعار او در خاطره ها جاودانه شدند.

دوستان و نزدیکان ژاله پس از درگذشت او بنیادی بنام او بر پا کردند تاخواست همیشگی او را که تشویق شاعران جوان بود جامه عمل پوشانند.

بنیاد ژاله اصفهانی در ابتدای تاسیس سرگرم جمع آوری آثار ژاله، از شعر تا نوشته های دیگر و نامه نگاری های متعدد به نویسندگان و شاعران شد و طی مدت 4 سال کار مداوم مجموعه نادری را جمع اوری کرد که در نوع خود بین مجموعه آثار شخصی اهل ادب ایران بی نظیر است. آن مجموعه به ایران و به مرکز اسناد ملی انتقال یافت تا در دسترس جوانان و آیندگان قرار گیرد. طبق گزارشات رسیده مرکز اسناد در نظر دارد با دیجیتالیزه کردن همه کتابها و نوشته های ژاله قدمی پیش تر در این راه بردارد. 

علاوه بر آن، بنیاد همه ساله مراسم با شکوهی در لندن برگزار میکند که طی آن از میان چندین شاعر که اشعار خود را برای دبیرخانه بنیاد میفرستند، به چند شاعر به انتخاب هیت داوران، جایزه ای در قدر دانی از تلاش آنها برای ارتقاء شعر فارسی اهدا میشود. در سال 1396 مجموعه ای به زبان انگلیسی از برگزیده کار شاعران برنده دهسال گذشته بنیاد تحت عنوان ” سروده های عاشقانه”  تهیه شد که در ایران به چاپ رسید و در لندن رونمائی شد.

بنیاد ژاله اصفهانی علاوه بر آن در طی دهه گذشته تا به امروز برنامه های متعدد شعر خوانی و هنری در لندن برگزار کرده است. بنیاد ژاله  اصفهانی اکنون یکی از معتبرترین بنیاد های فرهنگی خارج از ایران است که با نهادهای فرهنگی درون ایران نیز ارتباط نزدیک دارد. پایه گزاران و مسئولین بنیاد، با گرایش ها و باورهای گونه گون و تنها بعلت نزدیکی با زنده یاد ژاله اصفهانی این نهاد را بر پا کردند و زنده نگه داشتند و این خود حکایت از تاثیری دارد که ژاله حتی پس از رفتن از این جهان بر جای نهاد. امروز میتوان از این نهاد بعنوان نمونه ای از کار جمعی و استفاده از خرد جمعی در پیشبرد هنر و ادب فارسی و همکاری نزدیک با شاعران کشورهای فارسی زبان به ویژه افغانستان(که در هیت داوران حضور دارند) نام برد.

و راه اوهمچنان ادامه دارد

تا متن کائنات، تا ابدیت.     

.     

مطالب مرتبط

2 دیدگاه‌

  1. پریچهر سلطانی گفت:

    سلام بسیار مطلب عالی و ارزشمندی بود لطفا در صورت امکان مرا به بنیاد ژاله معرفی کنید
    پریچهر سلطانی نویسنده سه عنوان کتاب در باره زنده یاد ژاله

  2. پریچهر سلطانی گفت:

    شش سال درباره ی ژاله و آثارش پژوهش کردم .
    آخرین کتابم
    مادران صلح می خواهند
    مجموعه اشعار ژاله در باره عشق و مهر و صلح

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *